یک بار با خودم فکر کردم، معلوم نیست ما انسانها در گذشته، حال یا آینده زندگی میکنیم.
همین الان.
معلوم نیست من گذشتهی پارمیدا هستم، الان پارمیدا هستم یا آیندهی پارمیدا.
شاید الان من در آیندهی خودم سر میکنم.
شاید من در گذشتهای که پارمیدا آن را ساخته زندگی میکنم. شاید هم در هر لحظهی زندگی خودم نفس میکشم.
آیا آینده همان گذشتهای است که هنوز نیامده؟
آیا من همانی هستم که بودم، وجود دارم و قرار است باشم؟
آیا اصلا جهان هستی به ما احتیاج دارد؟ معلوم است!
اگر ما نباشیم آیندهای هم نیست.
زیرا کسی نیست که به جهان امید دهد.
شاید کل کهکشان زنده نباشد، قلب نداشته باشد، نفس نکشد، حرف نزند و….
باز هم بدون ما به هلاکت میرسد. ولی ممکن است جمعیت آدمهایی که به سیارهی خود اهمیت نمیدهد بیشتر از کسانی که به آن اهمیت میدهند باشد.
اگر اینطور باشد، کرهی زمینی دیگر نخواهد بود.
شاید این که ما در این جهان چه میکنیم، یک راز باشد، که لازم نیست بفهمیم.
شاید لازم نیست کل عمرمان را پای این که من کی هستم؟ چه کار میکنم؟ چرا هستم؟ و کلی سوال دیگر صرف کنیم.
بیایید فقط زندگی کنیم، و نگذاریم حاشیهها کل زندگیمان را پر کند.
فقط از زندگی لذت ببرید.
درمورد گذشته و حال و آینده هم، باید بگویم:《 ما در همهی زمانها زندگی میکنیم.
گذشته، حال و آینده.》
به اشتراک بگذارید




آخرین نظرات: